قرآن و هنر

تاریخ انتشار : ۵ مرداد ۱۳۹۴ در ساعت: ۰۳:۴۴

 

    آهنننگ سوره‏هاى قرآن با مثالى از سوره قمر

     کتاب: آشنایى با قرآن جلد پنجم صفحه ۲۱۱

      نویسنده: استاد شهید مرتضى مطهرى

   بعضى از سوره‏هاى قرآن از نظر آهنگ مختلف است. به کوتاهى   و بلندى سوره هم چندان مربوط نیست و حتى به کوتاهى آیه هم خیلى ارتباط ندارد. آهنگهاى آیات شریفه قرآن مختلف است و این اختلاف آهنگها بستگى دارد به محتوا و مضمون. مثلا آهنگ سوره حمد که حالتش فقط حالت عبادت و مناجات با خداوند و انقطاع بنده با خداست آهنگ مخصوصى است، خیلى نرم و ملایم، خیلى خاضعانه و عابدانه: الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم… حتى سوره توحید هم که سوره بسیار کوتاهى است و آیاتش گاهى دو یا سه کلمه است‏باز چون فقط ثناى خداوند است آهنگ آن همان آهنگ نرم و ملایم است: قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد.

ولى گاهى یک آیه مثلا مى‏خواهد یک حکم شرعى کلى فقهى را بیان کند، آن خیلى به اصطلاح ساده‏تر [است] و اغلب آیات خیلى طولانى آیاتى است که بیان یک سلسله احکام مى‏کند یعنى یک ماده قانونى را بیان مى‏کند، آن باز لحن و آهنگ دیگرى دارد: یا ایها الذین امنوا اذا تداینتم بدین الى اجل مسمى فاکتبوه و لیکتب بینکم کاتب بالعدل (۱) که طولانى‏ترین آیه قرآن است، یا: حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم… (۲) و آیاتى از این قبیل که زیاد هم داریم، آیات احکام در قرآن، اینها آهنگ دیگرى دارد. [همچنین] آیات تهدیدآمیز آهنگ دیگرى دارد، خیلى خشونت‏بار و تند است و اغلب این گونه آیات، هم کوتاه است و هم رعایت‏سجع در آنها بیشتر شده. این نکته که آیات قرآن داراى آهنگهاى مختلف است و هر آهنگى با محتواى آن آیات تناسب دارد و در این جهت نهایت دقت و مراقبت‏شده، از مطالب تازه‏اى است که در عصر اخیر به آن توجه کرده‏اند و خیلى توجه خوبى است. در میان کتابهایى که در این زمینه دیده‏ام و به فارسى هم در آمده است‏بهترین کتاب (مى‏دانم کتابهاى دیگر هم هست، من ندیده‏ام، شاید هم بهتر باشد) کتابى است که مرحوم آیتى خودمان ترجمه کرده‏اند (خدا او را بیامرزد)، کتاب مر

اه الاسلام طه حسین. شاید این کتاب آخرین کتاب یا جزو آخرین کتابهاى طه حسین باشد (۳). اوایلى که شرکت انتشار تاسیس مى‏شد در جلساتى که مرحوم آقاى آیتى هم بود و شرکت مى‏کردیم راجع به اینکه چه کتابهایى خوب است تالیف یا ترجمه بشود از جمله پیشنهاد شد کتاب مرآه الاسلام ترجمه بشود و مرحوم آقاى آیتى قبول کردند که ترجمه کنند و ترجمه کردند به نام «آئینه اسلام». این کتاب فصلى دارد تحت عنوان «قرآن». آن فصل را مخصوصا بخوانید. همین مطلبى را که الآن من عرض مى‏کنم در آنجا نسبتا خوب بیان کرده و سراغ سوره‏هاى مختلف قرآن رفته و محتواى این سوره‏ها و آهنگ آیات را در نظر گرفته و بعد مى‏گوید ببینید چگونه تناسبى هست میان آهنگهاى مختلف این آیات و محتواهایى که هست. مثلا آنچه که در سوره «و الطور» خواندیم، با شدت خیلى فوق العاده‏اى است: و الطور و کتاب مسطور فى رق منشور و البیت المعمور و السقف المرفوع و البحر المسجور ان عذاب ربک لواقع ما له من دافع.

سوره اقتربت الساعه و انشق القمر هم همین طور است ولى با روح خاصى. همه این سوره یک روح دارد که عرض مى‏کنم. حتى در این سوره چند داستان آمده ولى صورتى که این داستانها در این سوره دارند با صورتى که همین داستانها در سوره‏هاى دیگر قرآن دارند فرق مى‏کند یعنى در آنجاها به جزئیات هم تا حدى پرداخته شده و در اینجا قطعه‏هاى مختصرى آورده شده تا حدى که به آن روح کمک کند. حال روح این سوره چیست؟ روح این سوره مطلبى است که کلى آن در قرآن به این صورت بیان شده: لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید (۴). اگر بشر در مقابل نعمتها و انعامهاى الهى الت‏سپاسگزارى و حق‏شناسى و قدردانى داشته باشد، سنت الهى بر این است که آن نعمتها و انعامها را افزایش بدهد، و اگر به جاى آنکه عکس العمل داشته باشد و قدرشناس و حق‏شناس آن نعمتها باشد (۵) کفران و ناسپاسى و قدر ناشناسى و حق‏ناشناسى کند نه تنها موجب زوال آن نعمت است‏بلکه موجب پیدایش یک نقمت هم به جاى آن هست. آن شعر مى‏گوید:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت (۶) از کفت‏بیرون کند

ولى قرآن بالاتر از این را مى‏گوید، نمى‏گوید کفر نعمت فقط از کفت‏بیرون کند، مى‏گوید کفر نعمت، نعمت را از کفت‏بیرون کند و به جاى آن یک نقمت‏بیاورد. این یک اصل کلى است که در زندگى انسان، چه زندگى فردى چه زندگى اجتماعى، دنیوى و اخروى جارى است.

نعمتها متفاوت است. قهرا وقتى که نعمتها متفاوت باشد شکرها و کفر نعمتها متفاوت مى‏شود و عکس العمل‏هاى الهى یعنى افزون کردن در یک جا و زایل کردن نعمت و بالاتر نقمت‏به جاى آن آوردن هم متفاوت مى‏شود، تا نعمت چگونه نعمتى باشد. یک قت‏خدا به انسان نعمت‏سلامتى بدن داده، نعمت وسعت رزق داده، همه اینها نعمت است و اقتضاى شکر و سپاس دارد. ولى یک وقت نعمت الهى نعمتى است فوق العاده با ارزش، نعمتى است که حیات معنوى جاودانى انسان بستگى به آن دارد. اگر کفرى در این زمینه‏ها رخ بدهد عقوبتى که انسان به آن دچار مى‏شود صد درجه شدیدتر است. تعبیرى مى‏کنند، تعبیر درستى است، مى‏گویند خداوند غیور است. پیغمبر اکرم درباره سعد بن عباده خزرجى فرمود: «ان سعدا لغیور» سعد آدم غیورى است «و انا اغیر من سعد» و من از او غیورترم «و الله اغیر منى» (۷). سعد که غیور بود غیرت او غیرت ناموسى به معنى ناموس انسانى یعنى نسبت‏به همسر خودش بود. در داستانى بود که [آیه نازل شد که] اگر کسى بیاید شهادت بدهد به اینکه زنش زنا کرده است تنها شهادت او کافى نیست و شاهد دیگرى باید باشد. گفت: یا رسول الله! اگر ما دیدیم زنمان زنا مى‏کند برویم شاهد بیاوریم؟ من که تاب تحمل

چنین چیزى را ندارم. پیغمبر فرمود حکم الهى این است، در عین حال فرمود سعد آدم غیورى است. بعد فرمود: من از او غیورترم. غیرت پیغمبر در مقابل نوامیسى است که خود پیغمبر دارد. نوامیس پیغمبر همان احکام الهى است. خدا که از پیغمبر غیورتر است در مقابل نوامیس عام عالم است، نوامیس لقت‏به طور کلى که شامل شریعت هم مى‏شود، یعنى قوانین و اصول خلقت که خداى متعال قرار داده باید محترم باشد. اگر انسان بر ضد نوامیسى که خدا قرار داده عمل کند هتک ناموس الهى کرده است. وقتى انسان هتک ناموس الهى بکند، چنانکه هر غیورى وقتى که ناموسش هتک مى‏شود عکس العمل شدید نشان مى‏دهد خدا هم عکس العمل شدید نشان مى‏دهد. این مقدمه را دانستیم.

اگر براى کسى وسایل هدایت و در واقع وسایل حیات جاودانى فراهم بشود و او این نعمت را حق‏ناشناسى و ناسپاسى کند، خودخواهى و خودپرستى و جاه و مقام و امثال اینها مانع بشود که [از آن بهره ببرد و] حقیقت که اینچنین به او رو آورده [و] دستش را به طرف او دراز کرده و مى‏خواهد او را براى همیشه نجات بدهد و حیات ابدى به وى بدهد، او به جاى اینکه دست‏حقیقت را بفشارد شمشیرش را بالا ببرد و این دست را قطع کند که تو چرا آمده‏اى به سوى من، قطعا اینچنین هتک ناموس الهى از طرف خداى متعال عقوبت و عذابى بسیار شدید دارد. قبلا گفتیم که پیغمبران کارخانه معجزه سازى نیاورده‏اند که هر کسى بیاید اقتراح کند، مثل معرکه‏گیرها، پیشنهاد کند این قدر مى‏دهم که فلان نمایش را بدهى. صحبت نمایش نیست، صحبت این است که معجزه‏هاى پیغمبران آیتها و دلیلهاى خداست‏یعنى دست‏حقیقت است که دراز شده و مى‏خواهد انسان را بگیرد براى اینکه او ایمان بیاورد و سر به جاده حقیقت‏بگذارد. حال اگر کسى معجزه یک پیغمبر را ببیند و مع ذلک جحود بورزد و مبارزه کند اینجاست که عذاب الهى نازل مى‏شود. عذابهاى الهى که خداوند بر امتها نازل کرده است همه همان و لئن کفرتم ان عذابى لشدید است. کف

ران ورزیدید: نعمت‏خدا به سوى شما آمد، دست هدایت‏به سوى شما دراز شد و به جاى اینکه از او استفاده کنید آن دست را با شمشیرتان زدید.

سوره از اقتربت الساعه و انشق القمر شروع شد، بعد فرمود: و ان یروا ایه یعرضوا و یقولوا سحر مستمر هر آیتى و نشانه‏اى و دلیلى [که از خدا ببینند] – که هر آدم بى‏غرضى عاشق این است که آیتى از خدا ببیند تا به دنبال آن برود – اینها در مقام توجیه و تفسیر و تاویل آن برمى‏آیند به گونه‏اى که به اصطلاح عذرى براى خودشان و دیگران بتراشند. بعد قرآن فرمود: و لقد جاءهم من الانباء ما فیه مزدجر خبرهایى که در آنها ازدجارى باشد یعنى موعظه‏اى و امتناعى از این حرفها باشد به قدر کافى رسیده [که] این کارها خیلى خطر دارد: معجزه‏اى رخ بدهد، دست هدایتى بیاید و انسان حقیقت را تشخیص بدهد، باز چشمهایش را ببندد، نعمتى به این اهمیت و عظمت‏براى انسان پیش بیاید و در عین حال انسان خودش را به آن راه بزند، این پشت‏سرش عذاب و عقوبت دارد.

بعد از مطرح کردن مساله قیامت، حال به عنوان نمونه چند قصه و داستان را بدون اینکه بخواهد جزئیات آنها را ذکر کرده باشد هر کدام را در چند آیه کوتاه [نقل مى‏کند] تحت همین عنوان که این سنت قبل از شما هم اجرا شده است‏یعنى مانند شما هم مردمى بوده‏اند، پیغمبرانى آمده‏اند و این مردم را دعوت کرده‏اند، آیت و معجزه داشته‏اند و آنها به جاى اینکه بپذیرند با آنها مبارزه کردند، نعمت الهى را به این شکل کفران کردند و به حکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید عذاب الهى هم به آنها رسیده است. چون سوره در مکه نازل شده این [آیه ناظر] به کفار قریش است که عذاب الهى به شما هم قطعا خواهد رسید، و در اینجا از جنگ بدر خبر مى‏دهد، و در خود آیات جنگ بدر هم هست که اساسا جنگ بدر امرى بود غیر قابل پیش بینى براى کفار. اگر چه پیغمبر اکرم این تعبیر را در یک جاى دیگر فرموده ولى در اینجا هم صادق است، فرمود: مکه پاره‏هاى جگر خودش را بیرون فرستاده، یعنى آن عزیزهاى مکه بیرون آمدند. رؤساى قریش واقعا هم طبقه‏اى بودند که وضعشان با سایر اعراب جاهلیت فرق مى‏کرد، وضع اشرافى داشتند. مکه تقسیم مى‏شد به دو طبقه به اصطلاح بردگان و زیردستان و طبقه‏اى که ملا قریش بودند که

اینها در اعالى مکه بودند و آنها در ادانى مکه، جاهایشان هم با همدیگر فرق مى‏کرد. در جنگ بدر این عزیزهاى مکه و به اصطلاح پاره‏هاى جگر مکه بیرون آمده بودند با تجهیزاتى که باورشان نمى‏آمد که چنین سرنوشتى پیدا کنند براى اینکه مسلمین در مدینه فوق‏العاده ضعیف بودند، عده و عده‏شان کم بود، تجهیزات جنگى نداشتند و وضع اقتصادى‏شان خیلى بد بود که همه مورخین نوشته‏اند که این سیصد و سیزده نفرى که در جنگ بدر شرکت کردند به قدر کافى زره نداشتند و حتى زره‏شان خیلى کم بود یعنى اگر جمعیت‏یکجا با همدیگر روبرو مى‏شدند اینها مجبور بودند که بى‏زره به جنگ بروند. شاید سیصد و سیزده شمشیر در آنجا وجود نداشت ولى آنها که با هزار نفر آمده بودند چنان مسلح و مجهز بودند که غیر قابل توصیف بود و گویى همان سران قریش که در این سیزده سال با پیغمبر اکرم اینچنین مبارزه کردند، همینها که دیگران به تبع اینها آمدند و اصل اینها بودند، آمده بودند براى اینکه اینجا به خاک هلاکت‏بیفتند و برگردند. در «بدر» هفتاد نفر از سران قریش به دست مسلمین، کشته شدند و بقیه فرار کردند. قرآن این را از نظر عوامل معنوى، حتى قبل از جنگ بدر هم مرتب خبر مى‏دهد که چنین سرنوشتى در

همین دنیا خواهد بود و بعد هم مکرر تکرار مى‏کند: مردمى که با پیغمبرشان آنچنان رفتار کنند چنین سرنوشتى خواهند داشت.

عرض کردم قرآن [در این سوره] بر این قصه‏ها مرور مى‏کند، چون فقط مى‏خواهد اجمالا بگوید که پیغمبرى آمد، [مردمى‏] تکذیب کردند و بعد از تکذیب چنین سرنوشتى پیدا کردند، ولى همین طور با آیات کوتاه کوتاه و با لحن خیلى سریع و تند و خشونت‏بار: کذبت قبلهم قوم نوح پیش از اینها قوم نوح هم مانند اینها تکذیب کردند. نمى‏گوید چه را تکذیب کردند؟ چون بعد دارد: فکذبوا عبدنا. مفسرین روى این جهت‏بحث کرده‏اند که چرا دو بار «تکذیب» را ذکر کرده؟ گفته‏اند براى اینکه اول که مى‏گوید: کذبت قبلهم قوم نوح قوم نوح پیش از اینها بودند، آنها هم تکذیب کردند [و بعد مى‏فرماید] فکذبوا عبدنا پس تکذیب کردند بنده ما را، مى‏خواهد بگوید اینها کانه تکذیب پیشاپیشى داشتند، مثل تصدیقهاى پیشاپیش، مثل امضاهاى پیشاپیش که انسان گاهى چیزى را سفید امضا مى‏کند، هنوز او ننوشته این امضا مى‏کند، هنوز کسى حرفى را نگفته و هنوز حرفى از دهان او بیرون نیامده و معلوم نشده که او چه مى‏خواهد بگوید، این قبل از اینکه او بگوید چون تصمیم گرفته تصدیق کند، مى‏گوید بله صحیح است، همین طور است که شما مى‏فرمایید. عکس قضیه، هنوز او نگفته این تکذیب مى‏کند. این نشان مى‏دهد که این تکذیب ب

ر اساس منطق نیست چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف شنیده بشود، روى آن حساب بشود، بعد ببیند منطقى نیست، آنوقت تکذیب کند. ولى تکذیبهاى مصلحتى و در واقع منفعتى، این است که [شخص] از اول تصمیم دارد که آن را قبول نکند. کذبت قبلهم قوم نوح قوم نوح هم قبل از اینها تکذیب کردند، چه را؟ همه چیز را آنها نمى‏خواستند قبول کنند فکذبوا عبدنا پس چون چنین روحیه تکذیبى داشتند و روحیه‏شان روحیه تکذیب بود بنده ما را تکذیب کردند. اینجا که مى‏گوید: «بنده ما را تکذیب کردند» خداوند مى‏خواهد به خودش [مربوط کند]، یعنى ما را تکذیب کردند. بنده ما را تکذیب کردند یعنى ما را تکذیب کردند. مثل اینکه – اگر چه این تشبیه خیلى تشبیه درستى نیست – شما کسى را به عنوان نماینده خودتان به جایى مى‏فرستید، بعد به آن نماینده‏تان توهین مى‏کنند. یک وقت مى‏گویید به آقاى الف توهین کردند. آن وقت‏خودش را در نظر گرفته‏اید. و یک وقت مى‏گویید به نماینده ما توهین کردند، یعنى به ما توهین کردند، یعنى گذشته از اینکه به شخص او توهین کردند به ما هم توهین کردند.

فکذبوا عبدنا بنده ما را تکذیب کردند، چه گفتند؟ حال ببینید چه توجیهاتى براى تکذیب خود ساختند: و قالوا مجنون و ازدجر دیوانه است، جن زده است. «مجنون» از ماده «جن» است چنانکه در فارسى هم دیوانه در واقع یعنى دیو زده است. چون در قدیم معتقد بودند که دیوانه‏ها را دیو به اصطلاح مى‏زند و جن به آنها اصابت مى‏کند (اصابه الجن). قالوا مجنون دیوانه است، جن زده است «و ازدجر» دچار زجر الجن است. «زجر» منع را مى‏گویند و «ازدجار» یعنى منع را پذیرفتن. خلاصه جنها آمده‏اند این را زجر کرده‏اند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است، این حرفهایى که مى‏زند حرفهایى است که جنها به او الهام مى‏کنند. دیگر قرآن به تفصیل بحث نمى‏کند چون اینجا جاى تفصیل نیست، جاى اجمال است: فدعا ربه انى مغلوب فانتصر. آنجا گفت: عبدنا بنده ما. در مقابل مى‏گوید: ربه نقطه مقابل عبدنا ربه [ذکر شده]. آنجا مى‏توانست‏بگوید: فکذبوا نوحا ولى گفت: فکذبوا عبدنا اینجا هم مى‏توانست مثلا بگوید: فدعا الله ولى گفت: فدعا ربه: آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند، آن که تحت‏حمایتش بود. میان عبدنا و ربه مقارنه است.

فدعا ربه پروردگار خود را خواند، که چه؟ انى مغلوب فانتصر پروردگارا من دیگر الآن مغلوبم، یعنى اینها از هر جهت‏بر من غلبه کرده‏اند (بدیهى است که مقصودش غلبه ظاهرى بود) یعنى من دیگر الآن چاره‏اى ندارم، در چنگال اینها بیچاره هستم فانتصر خودت انتقام بگیر یعنى عذاب خود را نازل کن. همین طور که مفسرین گفته‏اند این فدعا ربه انى مغلوب فانتصر که در سه چهار کلمه در اینجا گفته شده همانهاست که در سوره انا ارسلنا نوحا در ضمن چند آیه بیان شده است ولى اینجا چون باید مطلب را به طور اجمال بیان کند به طور مختصر ذکر مى‏کند: فدعا ربه انى مغلوب فانتصر به قوم خودش نفرین کرد.

این را من از مرحوم ابوى‏مان شنیدم، یادم نیست که خودم هم در جایى دیده‏ام یا نه، و البته بعید هم نیست که از کرامات شهید اول باشد. مى‏دانید که شهید اول را متهم کردند و فتوا به قتلش دادند و قاضى‏اى به نام «جماعه» فتواى قتلش را صادر کرد و این مرد بزرگ را به شکل خیلى فجیعى [به شهادت رساندند]. مى‏گویند آن دم آخر کاغذى را از جیبش در آورد و نوشت: رب انى مغلوب فانتصر. البته ایشان نقل مى‏کردند که مى‏گویند بعد که کاغذ را دیدند، در زیرش نوشته یافتند: ان کنت عبدى فاصطبر.

ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهاى بالا را باز کردیم به آبى ریزان. مقصود طوفان نوح است. گفتیم کلمه «سماء» در قرآن همیشه آن جهت علو است. گاهى به خود باران گفته مى‏شود، گاهى به ابر، گاهى به بالاتر از ابر و گاهى به امور معنوى. یعنى ما فرمان دادیم بارانهاى پى در پى نازل شد. زمانى داستان طوفان نوح را در کتابها حتى کتابهاى درسى به عنوان افسانه ذکر مى‏کردند: افسانه طوفان نوح. ولى کم کم این مطلب مسلم شده که [در تاریخ زمین] دوره‏هاى طوفانى زیادى بوده است. در یکى از همان کتابهاى درسى که رفیق خودمان آقاى احمد آرام در فیزیک نوشته بود این مطلب را تحقیق کرده بود.

ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهاى بالا را گشودیم. مقصود این است که فرمان دادیم به ابر که ببار، ولى نه یک باریدن عادى بود، به آبى که همین جور سرازیر شده بود، به تعبیر ما: شرشر آب از آسمان مى‏ریخت. و فجرنا الارض عیونا و زمین را منفجر کردیم یعنى شکافتیم (فجر یعنى شکافتن) نه منفجر به معنایى که امروز مى‏گویند که یعنى شى‏ء متلاشى مى‏شود، نه، انفجار یعنى باز شدن و شکافتن، یعنى دهانها از زمین شکافتیم در حالى که اینها چشمه‏ها بودند، و چشمه‏ها از زمین باز کردیم. زمین را شکافتیم در حالى که تبدیل به چشمه‏ها شده بود. مى‏گویند چشمه را از آن جهت «چشمه» مى‏گویند که وجه شبهى با چشم دارد. آنجا که آب از زمین بیرون مى‏آید که دور خودش مى‏چرخد (اغلب چشمه‏ها این طور است) و کانه گردابى درست مى‏کند، شباهت پیدا مى‏کند به مردمک چشم [انسان یا] حیوان که مى‏چرخد، از این جهت‏به آن مى‏گویند «عین».

فالتقى الماء آب با آب ملاقات کرد، آب بالا و آبى که از زمین مى‏آمد، آب آسمان و آب زمین، على امر قد قدر بر کارى که قبلا تقدیر و اندازه‏اش معین شده بود. گویى این [مطلب] جواب امثال سر سید احمد خان هندى است که معجزات را اغلب به جریانهاى عادى طبیعى که به یک سلسله علل طبیعى وابستگى دارد بدون اینکه از بالا براى منظورى حساب شده باشد توجیه مى‏کنند. قرآن مى‏گوید خیال نکنید که [طوفان نوح] طوفانى بود به یک علل مادى و طبیعى بدون آنکه غایت و غرضى در کار باشد، امرى بود که مسلم روى آن حساب شده بود.

و حملناه على ذات الواح و دسر خود نوح را (اینجا دیگر صحبت اصحاب و اهل سفینه نیست چون بناست قضیه به اجمال گفته شود) بر کشتى‏اى سوار کردیم، بر آن موجودى که داراى لوحها (یعنى تخته‏هاى به یکدیگر ترکیب شده) و میخها بود، یعنى بر کشتى. (در جاهاى دیگر [دارد که] به نوح دستور دادیم کشتى را بساز و کلما مر علیه ملا من قومه (۸). اینها دیگر در اینجا به اجمال برگزار شده است). تجرى باعیننا و این کشتى زیر نظر خود ما در جریان بود، ما حافظ و مراقبش بودیم. چرا ما او را نجات دادیم و قوم را هلاک کردیم؟ جزاء لمن کان کفر این خودش نوعى پاداش بود براى آن بنده ما که مکفور شده بود یعنى [درباره او] حق ناشناسى و کفران نعمت‏شده بود. (این جزاء لمن کان کفر همین طور که بیان کرده‏اند بیشتر به خود آن عذاب برمى‏گردد. در یک آیه دیگر قرآن هم هست: انا کذلک نجزى المحسنین (۹)). ما اینها را عذاب کردیم و کیفر دادیم، براى چه؟ به خاطر کفرانى که نسبت‏به بنده ما که دست هدایت‏به سوى آنها دراز کرده بود انجام دادند. و لقد ترکناها ایه فهل من مدکر بعد ما همان کشتى را رها کردیم یعنى باقى گذاشتیم به عنوان یک آیت در عالم، آیا هست کسى که پند بگیرد؟ چیز عجیبى است! در

مورد دو چیز است [که] در قرآن این تعبیر آمده است، یعنى از این همه حوادثى که در امم گذشته بوده در مورد دو چیز قرآن مطلبى را گفته است که با عصر نزول قرآن تقریبا مى‏شود گفت‏سازگار نبوده به این معنا که امر مجهولى بوده است. یکى راجع به کشتى نوح است. قرآن مى‏گوید ما این را باقى گذاشته‏ایم: و لقد ترکناها ایه یعنى از بین نرفته و معدوم نشده، و عجیب این است که در سالهاى اخیر این قضیه چند بار مورد تایید واقع شده که در همان کوهى که قرآن آن را «جودى» مى‏نامد (و استوت على الجودى) (۱۰) – که مى‏گویند کوههاى آرارات است – آثار و علائم یک کشتى (۱۱) بالاى کوه [دیده شده است]. کشتى بالاى کوه که تناسب ندارد، کشتى را در قعر دریا باید پیدا کنند نه بالاى کوه، در آنجا پیدا شده که این جز با همین مطلبى که در کتب مذهبى آمده است‏یعنى داستان نوح و کشتى که آب آنقدر باشد که روى آن کوه کوتاه را بگیرد به طورى که کشتى روى کوه فرود بیاید [سازگار نیست]، و حتى در روزنامه‏ها نوشتند که شاید این همان کشتى نوحى است که مى‏گویند. آقاى طباطبایى در یکى از جلدهاى تفسیر المیزان این مطلب را [نقل کرده‏اند]. اتفاقا ایشان مى‏گفت که من وقتى داشتم تفسیر آیات مربوط

به حضرت نوح در سوره هود را مى‏نوشتم، به همین جا بر خورد کرده بودم که روزنامه‏ها این جریان را نوشتند، همانجا آن را درج کردم.

و دیگر در موضوع فرعون است که دارد: فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک ایه (۱۲) ما بدنت را نجات مى‏دهیم براى اینکه آیتى باشد براى آیندگان، که بعد همان را پیدا کردند، غیر از آن مومیایى‏هایى که خودشان قبلا مومیایى کرده بودند. غرض این که آن فرعون هلاک شده موسى هم بدنش باقى است.

بعد مى‏گوید: فکیف کان عذابى و نذر. عرض کردیم روح این سوره این است که انذارى و عذابى، انذارى است، اگر نپذیرید پشت‏سرش عذاب است. دو جمله است که در این سوره چند بار تکرار شده. یکى همین است: فکیف کان عذابى و نذر چگونه بود عذاب من و انذارهاى من؟ یعنى این عذاب و انذار با یکدیگر است. و یکى هم این آیه: و لقد یسرنا القران للذکر فهل من مدکر. در این سوره که لحن آن خشونت‏بار است‏یکمرتبه این جمله به صورت موعظه گفته مى‏شود، یعنى آهنگ نرم مى‏شود، دو مرتبه خشن مى‏شود. یک آیه است که چهار بار تکرار شده است.

فکیف کان عذابى و نذر رابطه عذاب و انذار را چگونه دیدى؟ آیا چنین اصلى نیست که اگر انذار الهى، تبشیر الهى، دعوت الهى، اتمام حجت الهى بیاید و بعد نادیده گرفته و کفران بشود عذاب هست؟ چگونه دیدید؟ این امر هست. تا اینجا مربوط به گذشته بود.

و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر ما قرآن را سهل و ساده کردیم براى تذکر، براى تنبه، آیا هست متنبهى؟ راجع به مضمون این آیه و معناى اینکه ما قرآن را ساده کردیم براى ذکر و تذکر و تنبه، مفسرین در دو کلمه‏اش بحث کرده‏اند. یکى اینکه ما قرآن را ساده کرده‏ایم، میسر کرده‏ایم، آسان کرده‏ایم، مقصود از «آسان کرده‏ایم» چیست؟ بعضى مى‏گویند مقصود این است که چون خود قرآن حقیقتى است مافوق عالم مادى، ما آن را به صورت لفظ و عبارت نازل کرده‏ایم. البته این فى حد ذاته درست است و مانعى ندارد که این آیه لا اقل شامل این هم باشد. برخى دیگر مى‏گویند نه، خیلى کتابهاى آسمانى دیگر هم به صورت لفظ در آمده‏اند ولى قرآن به لسان عربى مبین [نازل شده است] که حتى «عربى» هم یعنى واضح و روشن، یعنى به بیانى بسیار ساده و روشن (روشن به معناى فصیح و بلیغ و جذاب). ما قرآن را مخصوصا با عباراتى اینچنین زیبا و لطیف براى مردم فرود آورده‏ایم زیرا مردم به این وسیله بهتر متذکر مى‏شوند، چون شک ندارد که یک مطلب اگر با بیان فصیح و بلیغ گفته بشود اثرش خیلى بیشتر است تا با بیان الکن. هر دو، مقصود را مى‏فهمانند ولى آن نفوذ مى‏دهد در قلب در صورتى که بیان غیر فصیح

نمى‏تواند نفوذ بدهد. کما اینکه خود با آهنگ متناسب بیان کردن، باز اثرى فوق اثر دارد و اگر یک مطلب با زبان فصیح باشد و با آهنگ متناسب با خودش هم قرائت‏بشود اثرش مضاعف مى‏شود. حال اگر خود مطلب هم با قلب انسان پیوند و اتصالى داشته باشد یعنى زبان فطرت انسان باشد این دیگر نور على نور على نور خواهد شد. قرآن چنین است. اصلا قرآن بقاى خودش را مدیون همین سه جهت است: مطلبش زبان فطرت بشر است، با عباراتى در نهایت فصاحت و بلاغت‏بیان شده، و دستور اکید صادر شده که قرآن را با قرائت و آهنگ لطیف بخوانید، که حتى در تعبیرات احادیث ما کلمه «غنا» دارد: تغنوا بالقرآن (۱۳) یعنى قرآن را ساده نخوانید، با آهنگ بخوانید. این با آهنگ خواندن، دستورى است که از پیغمبر اکرم و ائمه اطهار رسیده و آنها بر این اساس عمل مى‏کردند. خود ائمه اطهار قرآن را با لحن و آهنگ خوش مى‏خواندند. هم درباره امام سجاد علیه السلام و هم درباره امام باقر علیه السلام این روایات هست که گاهى در خانه خودشان با صداى بلند و با آهنگى چنان لطیف قرآن مى‏خواندند که مردم کوچه که مى‏آمدند عبور کنند آنجا مى‏ایستادند و گاهى این آهنگ آنقدر سقاها (۱۴) را جذب مى‏کرد که با آن مشک سنگینى

که به دوششان بود همان طور مى‏ایستادند که بشنوند و استماع کنند.

بیشتر احتمال مى‏دهند که مقصود این باشد که ما قرآن را با عباراتى فصیح و ساده و روشن [نازل کردیم] للذکر براى اینکه شما [متذکر و متنبه بشوید]. بعضى مثل مجمع البیان مى‏گویند [للذکر] یعنى «للحفظ»، که حفظ کنید، ضبط کنید. و قرآن از کتابهایى است که آمادگى‏اش براى حفظ شدن از هر کتاب دیگر بیشتر است. عجیب است! شعر را مى‏شود حفظ کرد و قرآن شعر هم نیست، نثر است. یک کتاب نثر در دنیا نمى‏توان پیدا کرد که بشود چهار صفحه‏اش را حفظ کرد و قرآن در اثر آن سلاست فوق العاده‏اى که در عبارات و کلماتش هست [این خاصیت را دارد]. وقتى که کلمات، خیلى سلیس باشد [زود حفظ مى‏شود]. شما در خود شعرها مى‏توانید امتحان کنید. شعرهاى سعدى را خیلى زود مى‏شود حفظ کرد براى اینکه کلمات آن سلیس است‏یعنى هر کلمه‏اى نسبتا در جاى خودش قرار گرفته است. بعد که انسان حفظ کرد دیر فراموش مى‏کند چون به معنى واقعى سلاست دارد. ولى انسان اگر بخواهد یک قصیده خاقانى را حفظ کند جانش در مى‏آید، با اینکه قصاید او هم خیلى فصیح و بلیغ است، ولى سلاست [اشعار] سعدى را ندارد. گرچه هر شعرى به دلیل شعر بودن و آهنگین بودن قابل حفظ [شدن] است، باز شعرها با هم تفاوت دارند. در میان نث

رها تنها کتاب نثرى در عالم که قابل حفظ کردن است‏یعنى اصلا ذهن آن را براى حفظ کردن مى‏پذیرد قرآن است. شما کتاب نثر دیگرى در عالم نمى‏توانید پیدا کنید که انسان بتواند عبارتهاى آن را حفظ کند، و لهذا حفظ کردن قرآن مثل تلاوت کردن آن امر بسیار مطلوبى است و مخصوصا بعد از آنکه انسان حفظ کرد نباید بگذارد فراموش بشود. شاید گناه هم داشته باشد که انسان قرآن را حفظ کند و بعد اینقدر نخواند تا فراموش بشود. افرادى که حافظه‏شان ضعیف است لااقل اگر یک سوره دو سوره پنج‏سوره حفظ مى‏کنند نگذارند که همان سوره‏ها فراموش بشود چون بعضى حرام و گناه مى‏دانند که انسان قرآن را حفظ کند و بعد بگذارد فراموش بشود.

و لقد یسرنا القرآن بنا بر بعضى از تفسیرها یعنى ما قرآن را سهل و ساده [کردیم]. این «سهل» به همان معناست که امروز مى‏گویند «سهل و ممتنع» یعنى از نظر عبارت اینقدر ساده است که انسان آن را در نهایت نرمى مى‏بیند ولى در عین حال ممتنع است و مثلش را نمى‏شود ایجاد کرد. همین تعبیرى که راجع به سعدى مى‏گویند، کاملترش درباره قرآن [صادق] است. ما این را با عباراتى به غایت‏سهل و ساده و شیرین و فصیح و بلیغ بیان کردیم، براى چه؟ للذکر که مردم بتوانند آن را به ذهن بسپارند. معنى دیگر «ذکر» در اینجا نه این است که به ذهن بسپارند، [بلکه] براى اینکه متذکر و متنبه بشوند. ما قرآن را اینچنین سهل و ساده و فصیح و بلیغ قرار دادیم براى اینکه بهتر خدا را به یاد مردم بیاورد و بهتر مردم را متنبه کند.

این را عرض مى‏کردم که قرآن بقاى خودش را مدیون سه جهت است: یکى اینکه مطالبش زبان فطرت انسان است، دوم اینکه با عباراتى فصیح و بلیغ بیان شده، و سوم اینکه به نحوى آهنگ به آن داده شده که قابل تلاوت آهنگین است. در مشهد آن اوایلى که ما طلبه بودیم مردى بود به نام سید محمد عرب که قرآن مى‏خواند و معروف بود. وقتى ما او را دیدیم پیرمرد بود. قارى درجه اول بود و شاید نظیرش در هیچ جا پیدا نمى‏شد. اولا که فنون تجوید را در حد اعلا مى‏دانست و ثانیا قرآن را با آهنگهاى مختلف مى‏خواند. «حافظیان» که الآن در مشهد است‏شاید تنها وارث مرحوم آقا سید محمد است که انواع قرائتهاى او را بلد است. («حافظیان» معروف که شاگرد مرحوم آقا شیخ حسنعلى اصفهانى بوده و دعا مى‏دهد، برادر بزرگتر اوست.) وى شاگرد همین مرحوم آقا سید محمد و قارى مسجد گوهرشاد بود و طلبه‏ها مى‏رفتند در یکى از غرفه‏هاى همان مسجد (کنار کفشدارى) و [قرائت قرآن] یاد مى‏گرفتند. (ما آن وقت‏بچه بودیم و در واقع براى تماشاى دیگران مى‏رفتیم.) او الآن هم هست.

عبد الباسط هم که واقعا اعجاز مى‏کند. او مخصوصا این جهت را خیلى خوب درک مى‏کند که هر آیه‏اى را به چه آهنگى متناسب با خودش مى‏تواند بخواند. مثلا آن یا ایتها النفس المطمئنه (۱۵) اى که او مى‏خواند آهنگش همان است، اذا الشمس کورت (۱۶) ى که او مى‏خواند آهنگش همان است که او مى‏خواند. قرآن تنها کتاب آسمانى است [که خاصیت آهنگ‏پذیرى دارد]. بدون شک اروپاییها در موسیقى از ما جلوتر هستند، بیایند تورات یا انجیل و هر کتاب دیگرى را پشت رادیوها بخوانند. هیچ کتاب نثرى قابل این جور خواندن نیست و این منحصر به خود قرآن است. و لقد یسرنا القران للذکر فهل من مدکر ما قرآن را به صورت سهل و ساده در آوردیم، آیا هست کسى که مدکر باشد، متعظ باشد و این پند را بپذیرد؟ و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.