چرا می جنگی؟

تاریخ انتشار : ۲ مرداد ۱۳۹۷ در ساعت: ۱۲:۲۴

همه تشنه و خسته بودیم، خسته از جنگی نابرابر؛ ولی نباید او را تنها می گذاشتیم، او از ما تشنه تر و خسته تر بود و داغ عزیزانش او را خسته تر نشان می داد.
روحیه بالای او وصف ناپذیر بود. کوهی از غم ها به دل داشت، ولی به یاران روحیه می بخشید و تشویقشان می کرد.
هوا به قدری گرم بود که حد و حسابی نداشت. با آستین پیراهنم عرق های روی پیشانی ام را پاک کردم. از این که در رکاب مولایم با باطل می جنگیدم خوشحال بودم.
سرم را بلند کردم که خدا را شکر گویم، ناگهان چشمم به خورشید سوزان افتاد، خورشیدی که اشعه های سوزان خود را به هر سوی آن صحرای تفتیده می پراکند، فکری به خاطرم رسید، ولی فورا پشیمان شدم. دوباره اندیشیدم که بگویم یا نه، آیا الآن وقت مطرح کردن چنین صحبتی هست یا نه، با خود کلنجار رفتم و بالاخره دل به دریا زدم، خود را به او رسانیدم و گفتم: ای آقای من، ظهر شده، دوست دارم آخرین نماز اول وقت را به شما اقتدا کنم. امام حسین (علیه السلام) در جوابم گفت: ای ابو ثمامه، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکران قرار دهد که نماز اول وقت را به یاد آوردی.
مرد جوانی که آن جا بود خندید و گفت: شوخی می کنید؟ در این گیر و دار جنگ چه جای نماز خواندن است؟ مگر نمی بینید از هر طرف تیر پرتاب می کنند، خطرناک است، از آن گذشته مگر دیشب را تا به صبح به عبادت نگذرانده ایم.
امام که آماده نماز می شد به او گفت: مگر نمی دانی جنگ ما برای چیست؟
وقتی این حرف را از امام شنید، لحظه ای به فکر فرو رفت و عمق مسأله را دریافت. فکری به ذهنش خطور کرد، برای این که شرمگین نباشد آن فکر را عملی کرد. آخرین نماز جماعت شروع شد. چند نفری به امام اقتدا کردیم و نماز را به پایان رساندیم. همین که نماز به آخر رسید، آن مرد عرب و سعید بن عبدالله هر دو به زمین افتادند. ده ها تیر بر بدنشان نشسته بود و دیگر رمقی برایشان نمانده بود. خود را به بالین او رساندم و گفتم: تو با جانفشانی خودت جلو تیرهای بلا را گرفتی، خدا به تو جزای خیر دهد و بهشت گوارایت باد.
امام نیز بر بالین او حاضر شد، آن مرد عرب که نفس های آخر را می کشید گفت: امیدوارم دین خود را به نماز ادا کرده باشم.
این را گفت و پلکهایش روی هم افتاد، حقاً که کشته راه نماز بود.
حیات پاکان مهدی محدثی